سلام
خوبین ؟
چه خبرا؟
من که دیشب این قدر خسته بودم که اصلا حال
اپیدن نداشتم،و هر چند همین الان از دانشگاه اومدم و
بازم خسته هستم اومدم که براتون از دیروز بگم
جونم براتون بگه که دیروز از صبح شیمی می خوندم تا ظهر.
البته اگر درست و حسابی می نشستم که
تمامش کنم 2 ساعت،ماکزیمم زمانی بود که طول می کشید ..اما این کاررو نکردم .
خلاصه وقتی شیمی تمام شد واز اتاق اومدم بیرون ،دیدم که خانواده برنامه ی بیرون گذاشتند و ما از
همه جا بی خبر و خوش وخرم ....یواش یواش درس می خوندیم (به این امیدکه تا شب وقت هست).
منم که از خدا خواسته تندو تند اماده شدم و یک لحظه ،احساس کردم که خیلی نا جوانمردانگی هست
که من با مامانینا برم بیرون و دوستم توی خوابگاه تک و تنها توی یک اتاق کوچیک (عصر جمعه هم که دلگیر)
باشه(من می میرم برای همین یک لحظه احساس )
.بنابراین زنگیدم به دوستم و ازش خواستم یک جمعه ای رو با ما
بد بگذرونه.خلاصه انگار که بهش دنیا رو دادند .
ساعت تقریبا 12بود ک رفتیم باغمون ...جاتون خیلی خالی بووووود...خیلی خوش گذشت..
فکرشو بکنین بعد از خوردن نهار تصمیم گرفتیم که یک کمی مورفولوژی بخونیم ...
همین که جزوه رو باز می کردیم که فعالیتی از خودمون نشون بد یم ،
نا خداگاه حس صحبتمون می گرفت تا جایی که بعد از دو ساعت که
به ساعت نگاه کردیم دیدیم که دریغ از یک کلمه که ما خونده باشیم.با خودمون گفتیم
بی خیال درس و بهتره که یک امروزی رو بی خیال بشیم..
و تصمیم به قدم زدن گرفتیم...ان قدر قدم زدیم که دیگه پاهامون داشت قطع میشد
ولی اصلا خودمون متوجه گذر زمان نبودیم. ولی دیگه پا درد به جایی رسید که تصمیم
گرفتیم وسط جاده بنشینیم و 10 دقیقه چشمامونو ببندیم و به
هیچ چیزی فکر نکنیم..چه قدر این حالت خوبه (امتحان کنید)
یک ارامش خاصی پیدا می کنی....
و بعدشم رفتیم یک اتیش باحال روشن کردیم و سیب زمینی اتیشی درست کردیم و
از روی دفتر شعرم کلی شعر خودیم و دفترچه ی خاطراتم رو که از سال سوم راهنمایی
دوستام برام نوشتند تا به الان رو خوندیم (الان هر کدومشون یک شهری هستند و یا سر
زندگی هاشونو کلی چیزهای متفاوت تر )
بعدشم دوست گلم و مامان با هم والیبال بازی کردند و من هم کنار زمین بوق می زدم...
اگر بدمیتون بود حسابی شکوفا می شدم ولی والیبال تر جیح می دم نشکفته بمونم ....
و از ان جایی که بچه ها باید برای ساعت 21 خوابگاه باشند زودی راه افتادیم ..اخه اگر این بار دیر
میرسید ...کارش به کمیته انضباطی و از این جور چیزا می کشید .....
و بعدشم که اومدم نشستم درس خوندم و یکی توی سر خودم و یکی توی سر جزوه
بچه ها دیگه خیلی گزارشات رو دقیق نوشتم و فکر کنم که کافی وکامل باشه!!!!!!!!
یا علی
خدا نگهدارتون



