جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

-.-.-> سقوط یک فرشته - فروردین 1387

سقوط یک فرشته


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

باغ

سلام
خوبین ؟

چه خبرا؟

من که دیشب این قدر خسته بودم که اصلا حال

اپیدن نداشتم،و هر چند همین الان از دانشگاه اومدم و


بازم خسته هستم اومدم که براتون از دیروز بگم

جونم براتون بگه که دیروز از صبح شیمی می خوندم تا ظهر.

البته اگر درست و حسابی می نشستم که

تمامش کنم 2 ساعت،ماکزیمم زمانی بود که طول می کشید ..اما این کاررو نکردم .

خلاصه وقتی شیمی تمام شد واز اتاق اومدم بیرون ،دیدم که خانواده برنامه ی بیرون گذاشتند و ما از


همه جا بی خبر و خوش وخرم ....یواش یواش درس می خوندیم (به این امیدکه تا شب وقت هست).

منم که از خدا خواسته تندو تند اماده شدم و یک لحظه ،احساس کردم که خیلی نا جوانمردانگی هست


که من با مامانینا برم بیرون و دوستم توی خوابگاه تک و تنها توی یک اتاق کوچیک (عصر جمعه هم که دلگیر)

باشه(من می میرم برای همین یک لحظه احساس )

.بنابراین زنگیدم به دوستم و ازش خواستم یک جمعه ای رو با ما


بد بگذرونه.خلاصه انگار که بهش دنیا رو دادند .

ساعت تقریبا 12بود ک رفتیم باغمون ...جاتون خیلی خالی بووووود...خیلی خوش گذشت..

فکرشو بکنین بعد از خوردن نهار تصمیم گرفتیم که یک کمی مورفولوژی بخونیم ...

همین که جزوه رو باز می کردیم که فعالیتی از خودمون نشون بد یم ،

نا خداگاه حس صحبتمون می گرفت تا جایی که بعد از دو ساعت که

به ساعت نگاه کردیم دیدیم که دریغ از یک کلمه که ما خونده باشیم.با خودمون گفتیم

بی خیال درس و بهتره که یک امروزی رو بی خیال بشیم..

و تصمیم به قدم زدن گرفتیم...ان قدر قدم زدیم که دیگه پاهامون داشت قطع میشد

ولی اصلا خودمون متوجه گذر زمان نبودیم. ولی دیگه پا درد به جایی رسید که تصمیم

گرفتیم وسط جاده بنشینیم و 10 دقیقه چشمامونو ببندیم و به

هیچ چیزی فکر نکنیم..چه قدر این حالت خوبه (امتحان کنید)

یک ارامش خاصی پیدا می کنی....

و بعدشم رفتیم یک اتیش باحال روشن کردیم و سیب زمینی اتیشی درست کردیم و

از روی دفتر شعرم کلی شعر خودیم و دفترچه ی خاطراتم رو که از سال سوم راهنمایی

دوستام برام نوشتند تا به الان رو خوندیم (الان هر کدومشون یک شهری هستند و یا سر

زندگی هاشونو کلی چیزهای متفاوت تر )

بعدشم دوست گلم و مامان با هم والیبال بازی کردند و من هم کنار زمین بوق می زدم...

اگر بدمیتون بود حسابی شکوفا می شدم ولی والیبال تر جیح می دم نشکفته بمونم ....

و از ان جایی که بچه ها باید برای ساعت 21 خوابگاه باشند زودی راه افتادیم ..اخه اگر این بار دیر


میرسید ...کارش به کمیته انضباطی و از این جور چیزا می کشید .....

و بعدشم که اومدم نشستم درس خوندم و یکی توی سر خودم و یکی توی سر جزوه

بچه ها دیگه خیلی گزارشات رو دقیق نوشتم و فکر کنم که کافی وکامل باشه!!!!!!!!

یا علی

خدا نگهدارتون




حاضرررررررر

سلام به دوستای گلم

فقط اومدم حاضری بزنم و برم

و نکنه بگین غیبت داشتم

دیدین که مامان سمی اینا بالاخره اپیدند


انشا الله چند روز اینده پر رنگ تر می ایند .

(خبره خاصی نداشتم براتون...)



خوب دیگه من باید برم

یا علی

خدا نگهدارتون




سلام م م م

2روز غایب بودم

تعجب نکنین ،خیلی درس داشتم..

می بینم که میان ترم هاست و همه در تکاپو هستند .

امروز من lectuteزبان داشتم وکلی خونده بودم، خدا رو شکر خیلی هم خوب بود.

ولی دیروز خیلی بهم بد گذشت..اخه خیلی برام سخت بود توی یک روز هم لغات جدید


متن رو حفظ کنم هم این که خلاصش کنم و هم این که کنفرانس معارف رو حاضر کنم

از یک طرف کتاب شهید مطهری رو می خواندم و از یک طرف conceptرو می خوندم

دیگه کلی قاطی بودم ..

دیگه واقعا داشتم می مردم ..اخه تقصیره خودم ..نمی دونم با چه اعتماد به نفسی

این دو تا رو توی یک روقبول کردم .ولی دیروز همش در این فکر بودم که بی خیال این دو تا بشوم و

فوق فوقش منفی باحالی در کناره اسمم گذاشته می شد

خیلی جالبه که داوطلب بشی و در فکر دو دره کردن هم باشی ...


ولی به بچه ها قول دادم که اگر lectureرو خوب انجام بدم ...عصرانه مهمونشون می کنم

(هر چه که دل تنگشون بخواهد )،و همین کار رو هم کردم..البته این هم بهانه ای برای

با هم بودن بود وگرنه این lectureهمچین هم مهم نبود ..

ولی بچه ها خیلی این دوستانم رو دوست دارم...خیلی انسان های با مرام و با وفایی هستند و


باورتون نمی شه که توی اون مدتی که من داشتم lecture می دادم ،همشون دعا می کردند.

و از بیرون و این ها هم که دیگه هیچی نمی گم، چون خیلی خوش گذست و نمی دونم از کجا براتون بگم

و همین الانم از بیرون اومدم و دیدم که خیلی نا جوان مردانگی هست که تا الان با اون گرو ه از

دوستان بودم و دیگه نوبتی هم باشه نوبت این یکی گروه دوستای خوبم هست .

بچه ها یک روز به این موضوع فکر می کردم که اگر یک روزی همه ی بچه های وبلاگی

توی یک جایی هم دیگرو ببینند..مثلا مامانی و بابایی عسلک و

مامانی و بابایی گلک و و سحر بانو و اقا محسن و خاله مرجان

و دایی علی و دایی حامد و دایی جواد...خیلی دیگه از بچه های وبلاگی

چه جوری با هم بر خورد می کنند؟...و در اخر هم به این نتیجه رسیدم که خیلی خیلی برخوردها ،

متفاوت خواهد بود نسبت به حالتی که توی وبلاگ هامون با هم برخورد می کنیم .نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه بچه ها من باید برم .و از نظرات خیلی خیلی زیباتون هم ممنونم .


منتظرتون هستم.

خدا نگهدارتون









Links

نوشته های اقا جواد
سحر بانو و اقا محسن
بابایی و گلک جون
اواز باران
حسرت پرواز
شب شکن
خاله مرجان جون
دست نوشته های اقا حامد
دست نوشته های  دختر دوم ابتدایی
زهرا
هیام(اقا مجتبی)
مشکی پوش
عشقولانه
عروس قصه
دفتر عشق نویس(اقا سمیر)
به قلم بولوت
باور من (اقا حمید )
بی پرده زنان و مردان را ببینید
مستانه جون(بادبادک)
عمو  سیبیلو
وطن من
studiox(اقا محمد جواد)
جدیدترین قالبهای بلاگ اسکای
احساسی ترین نوشته ها
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
منبع کد موزیک برای وبلاگ
فال حافظ

فالنامه حضرت حافظ




LinkDump

نجوم شهاب اسمان(اقا شهاب)
سمیه و علی


Categories



کاربران آنلاین:
بازدیدها : 8549
Design by : bahar 20
Powered By
BLOGSKY.COM

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس