سلام...از ان روزی که تو را دیدم اسم قشنگت را بر سینه ی قلبم حک
کردم و همچون شبنمی که در جام
گل جا می گیرد جای دادم.من برگ برگ دفتر غمگینم را با نام تو و به
خاطر تو اغاز کردم .
توی این دو روز دنیا اگر شادیم اگر دردیم رد می شیم از پل فردا......وا
ی بچه ها امروز داشتم دفتر چه خاطراتم
را می خوندم ....خیلی جالب بود..این دفترچه خاطرات از سال دوم
راهنمایی تا امسال که
سال اول دانشگاه(ترم اول)هستم همراهم هست..همه ی دوستام توی
این 6 سال برام خیلی چیزها نوشتن .
از خیلی هاشون دیگه خبری ندارم..(نه اینکه بی وفاییم ..نه!!!اخه خیلی
هاشون به شهر دیگه رفتن)
از خل و چل بازی ها مون نوشتن .از اون روزهایی که همگی با هم گریه
می کردیم ..از اون روزهایی
که به خاطر یک نفر هممون از کلاس می رفتیم بیرون(هیچ
کس....کسی رو لو نمی داد...)
الان که دارم می نویسم تمام او ن صحنه ها و روز ها میاد جلوی
چشمام ...دو ماه پیش هممون
(بچه هایی که تو دبیرستان و پیش با هم بودیم خونه یکی از بچه ها
دعوت شدیم ..در واقع مهمونی خداحافظی بود
.چون هر کدوممون به یک طرفی رفتیم......)مهمونی خیلی خوش
گذشت..خیلی_________ ولی اخرش همه با چشم
اشکی از هم جدا شدیم..مهمانی ساعت 21 تمام میشد.هممون از بعد
از ظهر از این که ساعت به
21 برسه هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول
داشتیم اما خواه نا خواه
ساعت 21 شد (ولی نمی دونم چرا این قدر زود شد)...ولی همه اون جا
از هم قول گرفتیم که هر
شب سیستم تک زنی رو داشته باشیم و تا دیشب همه به قولشون
عمل کردن و تک زنی کردن



